برای دو قدم مانده به صبح

   آقای محمد ِ صالح‌علای الاغ! شیرینی ارجمند نمی‌شود.

  
نویسنده : مرد خاکستر ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ دی ،۱۳۸٦


ضدهنر

   این روزها مدام پی‌ی بهانه‌ای می‌گردم برای نوشتن. و این بار آخرین یادداشتِ گیج‌منگولی بهانه شد (نوشته بود قصد دارد روزی داستانی بنویسد مثل هری پاتر).

   در روزگار باستان هنر قصدِ تزکیه داشت. شیوه‌های تزکیه، هدف از تزکیه، و اصلا ً معنای تزکیه در طول ِ سده‌ها تغییراتِ زیادی به خود دید. اما تا قرونِ وسطی، همچنان، هدف تزکیه بود و تمام ِ عناصر ِ دیگر در راستای این هدفِ غایی ترتیب می‌یافتند. اندکی بعد، مفهوم جای تزکیه را گرفت. انسان؛ انسان با تمامی‌ی ابعادش موضوع قرار گرفت. و بعدتر یافتن ِ شیوه‌هایی نو برای بیان ِ مفاهیم. و آنقدر غرق ِ یافتن ِ شیوه‌های نو شدیم که اصلا ً یادمان رفت قرار بوده با چنین شیوه‌هایی چه کنیم. و کم‌کم لغزیدیم به سوی زیبایی. و هنر شد خلق ِ زیبایی. (و انسان قادر به خلق ِ هیچ چیز نیست، مطلقا ً هیچ چیز. بشر تنها تفویض می‌کند و خودش را روزبروز ناتوان‌تر. در این باره بعدها بیشتر خواهم گفت). به این ترتیب تولیدکنندگان ِ جدید ِ آثار ِ هنری پا به عرصه گذاشتند؛ زنان. زنان با مشق ِ هزاران ساله‌ی خودآرایی بهترین کسان می‌توانستند بود برای تولید ِ هنری که زیبایی‌ست. اینان که برای هزاره‌ها دنیا را با زیبایی‌ی برساخته‌ی خویش فریفته‌اند (و هرچه در تولید ِ زیبایی پیش‌تر رفتند از زیبایی‌ی خودشان کاهید. کدام زن ِ به اصطلاح هنرمندی را دیده‌اید که ظاهر ِ زیبایی هم داشته بوده باشد؟!).

   و در چنین روزگاری‌ست که ضرورت ِ ضدهنر نمایان می‌شود. تولید ِ هنر شبیه به ساختن ِ آدم‌برفی‌ست. یک گلوله‌ی برفی‌ی کوچک ِ خوب‌فشرده‌شده را در برف می‌غلتانی تا کم‌کم بزرگ شود؛ ایده‌ی اولیه را می‌گیری و آنقدر به آن پیرایه می‌بندی تا تبدیل شود به یک اثر ِ هنری. ضدهنر اما استریپ‌تیز است. شبیه‌تر به پیکرتراشی. سنگی را می‌تراشی تا پیکره/زیبایی‌ی درون ِ آن آشکار شود؛ آنقدر پیرایه‌ها را جدا می‌کنی و دور می‌اندازی تا تنها هسته‌ی اصلی بر جای بماند؛ با تمام ِ سادگی‌ی ذاتی‌اش، و زیبایی‌ی والای برآمده از همین سادگی (مراد از زیبایی و والایی، معنای کانتی‌ی این دو واژه است).

   اگر کاری باید کرد در این روزگار، پرداختن ایت به ضدهنر.

  
نویسنده : مرد خاکستر ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ دی ،۱۳۸٦


شب يلدا

   سلام به همه. من دوباره برگشتم. خیلی وقته که از نظر فنی می‌تونم بنویسم اما دست و دلم به وبلاگ نوشتن نمی‌ره. خیلی حرفا داشته‌م که بزنم و درست به همین دلیل حرفی نداشته‌م. مثل شبهایی که از زور ِ خستگی خوابت نمی‌بره. اما شبِ یلدا بهانه‌ی خوبی شد تا دوباره شروع کنم. تو این مدت اتفاقای زیادی افتاده که یکی یکی همه‌شونو براتون می‌گم.

   شب یلدا همیشه برای من خیلی ویژه بوده. یادم میاد سالهای زیادی رو که تنها بوده‌م. تنها تا مغز استخون. و شب یلدا برام جهنم بوده. خیال می‌کنم هر شبی رو می‌شه تنها بود مگه شب یلدا و شب تولد خودت. تو این دو شبه که تنهایی پیر ِ آدم رو درمی‌آره. حالا کنار ِ نیمفادورا شب یلدا خودِ خوشبختیه. وقتی نیمفادورا کنارت نشسته (و می‌دونی که برای همیشه کنار ِ خودت داریش و دیگه هیچوقت تنها نمی‌مونی) و جلوت یه میز کوچولوئه با یه ظرف آجیل (که ما بهش می‌گیم موجوله)، یه ظرف پر از انار ِ دون کرده، یه ظرف باسلق، یه بسته شکلاتِ تلخ و… وقتی بلدی با هر چیز کوچیکی خوشحال بشی و وقتی که می‌دونی مصیبتی توی دنیا وجود نداره، هر چی هست مشکله که می‌شه حلش کرد، تا وقتی که دستای ما تو دستِ همه. شنیدن ِ نفسای نیمفادورا وقتی مثل یه بچه کنارت خوابیده یه نعمتِ بزرگه. اگه اعتقادی می‌داشتم الان وقتش بود که از خدایان سپاسگزاری کنم.

   می‌خوام یه آرزو کنم. یه آرزو برای یه مردِ بزرگ. بزرگ و تنها. مردی اونقدر بزرگ که در تصور نمی‌گنجه. و لااقل برای من بسیار دوست‌داشتنی. این مرد رو برادرخونده می‌نامم‌‌ش. بعدها براتون خواهم گفت که چطور این اسم روش گذاشته شد. آرزوم اینه که این مرد هر کجا که هست، حالا و همیشه، خوشبخت باشه، همونجوری باشه که می‌خواد. آرزوهای دیگه ای هم دارم ولی اونا مال خودمه و پیش خودم می‌مونه.

   همه هر جا که هستین خوش باشین.

  
نویسنده : مرد خاکستر ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ،۱۳۸٦


کيميايی و عوارض زباله

  1. مسعود کیمیایی در مصاحبه ای در پاسخ به این پرسش که چرا «رییس» انقدر آشفته است گفته بود این راهی ست که هر فیلمساز ِ اجتماعی از آن عبور می کند و به همین جا می رسد، به همین آشفتگی. و به سرعت ِ پذیرش ِ مردم در این سالها اشاره کرده بود. وقتی برای انجام تحقیقی در کشور ِ کفار به سر می برده (!) قیمت ِ عدس دو یا سه پنی گرانتر می شود و کیمیایی شاهد ِ صف ِ طویلی از پیرزنها بوده که چندین روز در خیابانهای شهر به راه افتاده و به این گرانی اعتراض می کرده اند و در نهایت قیمت ِ عدس به جای اولش برگشته! و لطفا ً این را مقایسه کنید با مردم ِ ما که قرار است برای جمع آوری ِ زباله هایمان هم پول بدهیم هر سال (به اندازه ی عوارض ِ نوسازی ِ هر واحد عوارض ِ جمع آوری ِ زباله هم خواهیم پرداخت به میمنت و مبارکی) و عین ِ خیال شان که نیست بماند، بیشتر ِ ما حتی خبر هم نداریم که چنین چیزی تصویب شد.

  2. نمی دانم چند نفر از شما یادتان هست که یکی از ایراداتی که خمینی به محمدرضا پهلوی می گرفت بحث ِ عوارضی ِ اتوبانها بود و می گفت چرا از مردم پول می گیرید که روی زمین ِ خدا راه بروند؟!!!

نتیجه گیری: گیر می کنیم. تا اطلاع ِ ثانوی همچنان گیر می کنیم!!

  
نویسنده : مرد خاکستر ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦


گير می کنيم!

امروز سوار ِ متروی میرداماد می شوی. قطار بین ِ راه چندین توقف ِ چند ثانیه ای توی تونلها دارد! ایستگاه ِ طالقانی را رد می کنی و هنوز به دروازه دولت نرسیده ای که برای همیشه می مانی توی تونل. جناب راهبر می گوید به علت ِ نقص ِ فنی ِ قطار ِ جلویی ما قادر به حرکت نیستیم و از تو مسافر ِ عزیز که با حفظ ِ آرامش به او کمک می کنی تشکر می کند.

ما اساسا ً مردم ِ گیری هستیم.

قطارمان گیر می کند.

فرهنگ مان گیر می کند.

هنرمان گیر می کند.

اقتصادمان گیر می کند.

سیاست ِ خارجی مان گیر می کند.

مذاکراتمان گیر می کند.

و همه ی این گیر کردن ها هم یک ویژگی ِ مشترک دارند: ما مقصر نیستیم و تمامش تقصیر نفر ِ جلویی ست. و ما مردم هم که به حمدالله همیشه با حفظ ِ آرامش مان کمک می کنیم به رفع ِ این گیر. و در نهایت هم دنده عقب می گیریم و برمی گردیم به جایی که مدتها پیش از آن رد شده بودیم و همانجا پیاده می شویم.

تا اطلاع ثانوی همچنان گیر می کنیم.

  
نویسنده : مرد خاکستر ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦


محسن نامجو

   اگر کارهای محسن نامجو را هنوز نشنیده اید شنیدنش را از دست ندهید. خیال می کنم بیشتر ِ ما او را از ماه رمضان و ترانه ی تیتراژ ِ پایانی ِ سریال «ترش و شیرین» شناختیم. ترانه ای عجیب که در عین ِ حال که کاری کاملا ً سنتی بود حال و هوای راک ِ غریبی داشت. نامجو تا امروز چندین آلبوم منتشر کرده که دو سه تای آنها کاملا ً حال و هوای سنتی دارند با لهجه ای امروزین اما. به هر حال این نوشتار نقدی بر موزیک ِ نامجو نیست چرا که من آنقدرها از موزیک نمی دانم که بخواهم نقدی درست و حرفه ای بر موزیک بنویسم. نامجو از سازهای سنتی استفاده می کند و راک می نوازد و می خواند. نه راک ِ خالص، موزیکی تلفیقی. اما او حس ِ بنیادین ِ موزیک ِ راک را دریافته و همین کارش را از تقلیدهای بی مایه ی این روزگار که تنها تلاش می کنند تا ادای خواننده های راک را دربیاورند متمایز می کند. خیلی ها معتقدند که نامجو در موزیکش زیاد هوچی گری به راه می اندازد؛ اما عزیز ِ من نباید فراموش کرد که این عصیان و رو حرف زدن و جنون جزء جدانشدنی و مایه ی اصلی ِ موزیک ِ راک است. و از قضا این جنون ِ عالیقدر ِ سنت ِ راک چیزی ست که نامجو به خوبی آن را دریافته و در حال و هوایش زندگی می کند. کاری که او می کند چندان هم بی ریشه نیست (درباره ی ریشه های این نوع از موزیک در فرهنگ موسیقی ِ ایران در نوشته ی بعد مفصل توضیح خواهم داد). نامجو در پردیس هنرهای زیبا (دانشگاه تهران) درس خواند. بعد از چندین بار تغییر ِ رشته دادن در نهایت دست از تحصیل ِ آکادمیک کشید چرا که معتقد بود فضای آکادمیک تمام ِ ذوق ِ هنری را نابود می کند (و این چیزی ست که این روزها گفتنش پز ِ روشنفکری و انجام دادنش حماقتی بزرگ تلقی می شود!!). شاید بعضی از شما بدانید که ترانه ی تیتراژ ِ سریال «چارخونه» هم در قسمت های اول با صدای محسن نامجو بود که خیلی زود حکام ِ شبکه ی سوم سیما دستور به حذف ِ آن و تغییر ِ خواننده دادند که اجرا هم شد. در زیر متن ِ ترانه ی «عقاید ِ نوکانتی» از نامجو را می بینید و شاید دریابید که حضرات این بار از قضا حق داشتند!! اما چیزی که شاید ندانید نامه ای ست که محمدرضا شجریان برای ناجو نوشته و او را نصیحت کرده که دست از سر ِ موسیقی ِ سنتی بردارد که «ما حفظش کرده ایم و تو نابودش داری می کنی». ابلیس می داند کِی این جماعت خواهند فهمید که هنر نه امری مقدس بلکه پدیده ای و تولیدی اجتماعی ست و موجودی ست زنده که نیازی به قیّم و چه و چه ها ندارد.

 

عقاید ِ نوکانتی از آن ِ من

شقایق ِ نرماندی از آن ِ تو

حلاوت و بی صبری از آن ِ من

عشق ِ پانزده سانتی از آن ِ تو

ماکارونی، تمر هندی از آن ِ ما

ذکاوت و رندی از آن ِ ما

خیابان ِ شهید قندی از آن ِ ما

قبری که بهش می خندی از آن ِ ما

عقاید ِ نوکانتی از آن ِ من

شقایق ِ نرماندی از آن ِ تو

ز سفره چه می جویی حاتم ِ من؟

با تو خودت چه می گویی خاتم ِ من؟

دیگه واسه چی می جویی ماتم ِ من؟

د ِ واسه می جویی ماتم ِ من؟

بابا تو چه پررویی آدم ِ من

عقاید ِ نوکانتی از آن ِ من

شقایق ِ نرماندی از آن ِ تو

اسبتو کجا می بندی، بوبوی من؟

به چی تو دل می خندی، کوبوی (کابوی) من؟

آقا به مویی بندی سرور ِ من

خانم به چی پابندی، شَرور ِ من؟

عقاید ِ نوکانتی از آن ِ من

شقایق ِ نرماندی از آن ِ تو

کوکوی دو شب مانده از آن ِ ما

کپی ِ پدرخوانده از آن ِ ما

انتقاد ِ سازنده از آن ِ ما

کلفتی ِ پرونده از آن ِ ما

ملی پوش ِ بازنده از آن ِ ما

دولت ِ شرمنده از آن ِ ما

شاید که آینده از آن ِ ما

شاید که آینده از آن ِ ما

شاید که آینده از آن ِ ما

عقاید ِ نوکانتی از آن ِ من

شقایق ِ نرماندی از آن ِ تو

حلاوت و بی صبری از آن ِ من

هر چی تو دلت خواندی از آن ِ تو

 

پی نوشت: این البته version دیگری ست از این ترانه که در کنسرت روتردام اجرا شده.

  
نویسنده : مرد خاکستر ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٦


ويژان۲

   اون روز از اول ِ صبح جناب ِ کدو نصف ِ اهالی ِ جالیز رو ریسه کرده بود جلوی خونه ی آقای شلغم و داد و قالی راه انداخته بودن که آب رو تو آوند ِ هر علفی می خشکوند. آقای فلفل بالای یه کپه کود وایستاده بود و با حرارت درباره ی اخراج ِ موجودات ِ خائن از جالیز داد ِ سخن داده بود. جماعت هم هر چند دقیقه یه بار با اشاره ی جناب ِ کدو فریاد می کشیدن و شعار ِ «شلغم ِ کله قرمز / اخراج باید گردد» و «ما همه ی سبزی ِ توایم الف ی / برگ به فرمان ِ توایم الف ی» رو به نوبت تکرار می کردن. تا این که آقای فلفل سخنرانی ِ غرّای خودش رو با این جملات ِ کوبنده تموم کرد: «برگ برگ ِ وجود ِ ما در پرتو ِ الطاف و عنایات ِ حاکم ِ محبوب ِ کرت ِ ما، جناب ِ آقای الف ی، نشو و نما کرده و ما در برابر ِ تمام ِ براندازان ِ مخملی ِ کله قرمز، تا بن ِ ریشه ایستادگی می کنیم. سبزیجات ِ کرت متحد شوید». و همه ی سبزیجات جمله ی آخر رو سه بار تکرار کردن و با اشاره ی جناب ِ کدو و رهبری ِ آقای نخود سبز که ساقه هاش رو دور ِ گردنش پیچیده بود آماده ی حمله به خونه ی آقای شلغم شدن.

   جریان از این قرار بود که دو شب پیش نیمه های شب فریاد ِ جگرخراش ِ آقای شلغم سکوت ِ جالیز رو شکسته بود که: «آااای ی ی ی» و جماعت ِ جالیز هم که خیال کرده بودن این شعار ِ جدید و در حمایت از حضرت ِ الف ی هست همه ریخته بودن بالای پشت بوم ها و شروع کرده بودن به آی آی کردن. این وسط جناب ِ بادمجون هم قصیده ی غرّایی سروده بود و به الف ی بابت ِ این همه ذوق و سلیقه در انتخاب ِ شعار ِ تبلیغاتی احسنت گفته بود. منتها چون مطلع ِ قصیده این بود: «از کرامات ِ شیخ ِ ما چه عجب» و «عجب» و «شعار» هم با همدیگه قافیه نمی شن و هر سبزی ِ عاقلی هم می دونه که توی قصیده قافیه از کود ِ شب هم واجبتره، مصرع ِ دوم این طوری از خامه ی بادمجون الشعرا تراوش کرد که: «همه پیداست ز انتخاب ِ لقب» و این طوری «آی» تبدیل شد به لقب ِ حضرت ِ الف ی. فردا صبح هم روزنامه های ویژان پر بود از مقاله های جورواجور که این حسن ِ انتخاب ِ لقب رو از زوایای گوناگون بررسی و تجزیه و تحلیل کرده بودن و در آخر هم همه یکصدا گفته بودن که داشتن ِ چنین حاکم ِ نابغه ای جدا ً مایه ی افتخار ِ ویژان و بلکه هم تمام ِ تاریخ ِ سبزیجات از کلم ِ ابوالسبزی تا خاتم الگیاهونه.

   اما چشم تون روز ِ بد نبینه. طرفهای ظهر بود که الف ی آب و کود ِ صبحانه ش رو خورده بود و از چاله ش اومده بود بیرون (خب انتظار ندارین که یه سبزی مثل ِ من و شما بره روی تخت بخوابه که) که چشمش افتاد به روزنامه های صبح. از اونجایی که الف ی حاکم ِ بافرهنگی بود و اعتقاد داشت «دانستن هم مثل ِ هسته حق ِ مسلّم ِ سبزیهاست» هر روز ظهر اول ِ وقت که از یه جای بی تربیتی می اومد بیرون دستاش رو با روزنامه ی صبح خشک می کرد و گاه گداری هم پیش می اومد که چشمش به یکی از تیترها بیفته. اون روز هم یکی از این روزهای بدشانسی بود. چند لحظه خشکش زد و بعد چنان صیحه ای از جگر برکشید که یه پرنده رو شاخه های جنگل ِ همسایه نموند. قشقرقی به پا شد که نگو. چهار تا بخشنامه ی رسمی همزمان صادر شد. مدارک ِ محکم و مستندی دارم که نشون می ده بازی ِ «کی کی بود من نبودم» از همین جا شروع شد و بعد در تمام ِ جهان گسترش پیدا کرد. خلاصه اینکه بعد از تحقیقات ِ مفصل معلوم شد همه ی این آتیشا از گور ِ جناب ِ شلغم بلند می شه و جناب ِ شلغم ِ بخت برگشته هم هرچند که اول یه پا وایستاده بود که والله بالله برگم لای در مونده بود ولی سرآخر زیر ِ بازجوییهای فنی همه چیز رو اعتراف کرد و پرده از نیّات ِ خائنانه و باندازانه ش برداشت. کار داشت حسابی بیخ پیدا می کرد که که جناب ِ شلغم یه روز صبح که از خواب بیدار شد اعلام کرد که خواب نما شده و یه قلم و کاغذ خواست و همین جور که به پهنای صورتش اشک می ریخت یه توبه نامه ی بلندبالا نوشت و حسابی از اقدامات ِ رذیلانه ی خودش اظهار ِ ندامت کرد. حضرت ِ الف ی هم از اونجا که حاکم ِ خیلی مهرورزی بود دستور داد که شلغم ِ نادم و تائب رو به جای اینکه زنده زنده رنده کنن فقط بفرستن به یه جای دوردست تا باقی ِ زندگیش رو به استغاثه به درگاه ِ حضرت ِ ابر بگذرونه.

   سبزیجات به یه قدمی ِ در ِ خونه ی جناب ِ شلغم رسیده بودن که یه مرتبه در باز شد و آقای شلغم با چشمهای خیس و کلّه ی قرمزتر از حدّ ِ معمول، چمدون به دست اومد بیرون. همونجور سرپایی یه بار ِ دیگه توبه نامه رو با صدای بلند برای همه ی اهالی خوند و بعد از اینکه از همه ی سبزیجات حلالیت طلبید در معّیت ِ دو تا بادمجون ِ سیاه ِ دلمه ای ِ چاق و چلّه، به سمت ِ مرزهای ویژان به راه افتاد.

   درست از همون لحظه ای که جناب ِ شلغم ریشه ش رو از مرزهای ویژان گذاشت اون ور دیگه هیچ خبری ازش نداریم. اما هنوزم گاه گداری شایعاتی تو جالیز در ِ گوشی رد و بدل می شه که می گه جناب ِ شلغم دو روز و چهار ساعت و هفت دقیقه بعد از خروج از مرز ِ کرت های محروسه ی ویژان به چنگ ِ آدمهای دو تا مزرعه اونطرفتر افتاده و زنده زنده تو آب ِ جوش پخته شده و بعد جنازه ش تیکه تیکه شده و روی یه تابوت ِ ملامین تسلیم ِ یه آدم ِ نحیف ِ دماغ قرمز شده که اون هم نامردی نکرده و قبل از اینکه جنازه ی مثله شده ی جناب ِ شلغم ِ بخت برگشته سرد بشه همه ی تیکه هاش رو یه جا و حتی بدون ِ نمک و آبلیمو بلعیده. بعله، اینه سزای سبزی ِ قدرنشناسی که کود بخوره و آبپاش بشکنه. البته بعضی شاسعات هم می گن که جناب ِ شلغم سُر و مُر و گنده و سرحال در جالیزهای دوردست هنوز هم مشغول ِ آی گفتنه. والابر اعلم!!

  
نویسنده : مرد خاکستر ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦


نقد تئاتر «حياط خلوت»

   این نوشتار نه یک نقد ِ حرفه ای ست و نه نگاهی آکادمیک از سوی سنگواره های تئاتری ِ مقیم در دانشگاه ها. هم از این روست اگر نویسنده با علم به بایدها و نبایدهای متون ِ رسمی، بیشتر ِ آنها را زیر ِ پا می نهد، چرا که بر این باورم که باید تمام ِ تعاریف و چهارچوب ها را به آنها سپرد که برای تصدی ِ قبرستان های کهنه در تلاشند.

   نخست نگاهی گذرا می اندازیم بر متن و کارگردانی به عنوان ِ دو عنصر ِ اساسی، و سپس این دو و باقی ِ اجزای سازنده ی تئاتر را در هر اپیزود ِ حیاط خلوت پی خواهیم گرفت.

   در نخستین برخورد متن به روشنی تأکید می کند که به طور ِ مستقیم مخاطب ِ عام را هدف گرفته، و باید اذعان داشت که از عهده ی جذب ِ این مخاطب نیز به خوبی برآمده است. متن اپیزودیک است بی که هر اپیزود ربط ِ خاصی با پاره ی پیش و پس از خودش داشته باشد. به نظر می رسد اپیزودیک بودن تمهیدی سردستی برای قبض و بسط ِ توجه و تمرکز ِ مخاطب بوده است؛ کاری که حتی در متن ِ کلاسیکی همچون هملت هم از طریق روایت پی گرفته شده است (به خاطر بیاوریم صحنه ی گفتگوی هملت با دلقک را که فضایی شاد ایجاد می کند به قصد ِ کاستن از سنگینی ِ فضای عمومی ِ کار، و ممانعت از کسالت ِ تماشاگر). متن سعی در ارائه ی مسائلی واقعی، امروزین، جدی، و بعضا ً تلخ دارد در پوششی از شوخی و خنده؛ انگار که متن خودش را هم جدی نمی گیرد، و این رویکردی قابل ِ تأمل و تقدیر است.

   کارگردانی نیز به نظر نمی رسد که پیشنهادی فراتر از متن داده باشد؛ بدین معنا که به نظر می آید کارگردان مو به مو توضیح صحنه ها را اجرا کرده و بس. و البته کار از کارگردانی ِ قابل ِ قبولی برخوردار است لااقل در اندازه های تئاتر ِ این روزگار ِ این مرز ِ پر گهر.

قتل

   در این اپیزود شاهد یک قرارداد ِ خوب و به جا هستیم؛ شنل ِ زن که بر زمین می افتد در ادامه ی کار نقش ِ جنازه ی او را ایفا می کند.

   استفاده از موزیک ِ زنده (تنها یک ویولن) در فضاسازی و نیز بازی هایی که با موزیک انجام شده کاملا ً موفق است؛ و این چیزی ست که در تئاتر ِ امروز کمتر به آن برمی خوریم. موزیک عنصری زائد است که گویا در حاشیه ی تئاتر وجود دارد تنها برای خالی نبودن ِ عریضه!!

   در انتهای همین اپیزود اما کار به طور ِ خوف انگیز و تأسف باری به دام ِ شعارهای دستمالی شده و نخ نما می افتد. جایی که قاتل و مقتول به نوبت و به طور ِ کاملا ً مستقیم و با توهین به شعور ِ تماشاگر، شروع به نتیجه گیری ِ اخلاقی و اجتماعی می کنند که اگر چنین و چنان نبود چنان و چنین نیز نمی شد. گاهی خیال می کنم کِی و کجا این گلستان ِ سعدی و اندرزنامه ها دست ِ پوسیده ی بویناک ِ در حال ِ تلاشی شان را از سر ِ ادبیات و نمایش ِ ما برخواهند داشت؟

   در این اپیزود شاهد ِ بازی ِ به شدت معمولی و گاه حتی نازل از سوی هر دو بازیگر هستیم. بازی ای که گاه به ادا درآوردن می کشد.

   درباره ی طراحی ِ صحنه نیز انگار اصلا ً نباید حرفی زد. مدتهاست که شاهد ِ موجوداتی هستیم که با توهم ِ سوپرمن بودگی ِ مزمن دست به گریبانند و کاری را بر صحنه می آورند که نویسنده و کارگردان و طراح صحنه اش نیز خودشانند. خیال می کنیم طراحی ِ صحنه تنها به معنای جا دادن ِ تمام ِ آکسسوار ِ مورد ِ نیاز در صحنه است، و در نهایت چیدمانی از آن دست که هر زن ِ 50 ساله ی خانه داری در کوچکترین ِ روستاها اثاثه ی خانه اش را می چیند. تکه ای درست در وسط قرار می گیرد و اگر چیزکی نیز بماند بی گمان در دو سوی فضا قرینه ای خواهد ساخت.

   نوشتن از میزانسن در این اپیزود و تمامی ِ کار نیز، به شوخی می ماند. انگار یادمان رفته که تئاتر هنری دیداری نیز هست و این دیداری بودن تنها در بازی ِ بازیگران خلاصه نمی شود.

ناظم

   اتومبیلی که در این اپیزود می بینیم به خوبی و در اندازه های کاری این چنینی طراحی شده. بخشهایی از پیکره ی اتومبیل حذف شده و تنها اجزای اصلی بر جا مانده اند. و البته بخش های حذف شده آنقدر نیست که مخاطب ِ عام را ناتوان از شناسایی ِ آن کند. تعادل به خوبی برقرار شده.

   موزیک کار خاصی نمی کند مگر در راستای هدف ِ این اپیزود که همان خنده گرفتن از تماشاچی ست.

   متن به خوبی از فلاش بک ها استفاده کرده و موزیک نیز نشانه های درست و مشخصی برای تغییر ِ زمان به دست می دهد.

   از بازیگری حرفی نباید زد که بیشتر به شبه ِ تئاترهایی می ماند که با تقلید از جنگ های دهه ی 60 تلویزیون (آقای شهروندی و ...) در مدارس ِ آن روزگار توسط معلم پرورشی (به عنوان کارگردان) و دانش آموزان علاقه مند ِ کم سن و سال (به عنوان بازیگر) اجرا می شد.

   در انتهای این ایپزود نیز همه گویا پی به اشتباهات شان می برند و همه چیز به خوبی و خوشی و با عبرت گرفتن ِ تک تک ِ شخصیت ها به پایان می رسد. و البته عبرت گرفتن ِ تماشاچی که یاد می گیرد قبل از تماشای تئاتری پیشقراولی را بفرستد تا کار را ببیند و بعد بر حسب ِ گفته های او تصمیم به دیدن یا ندیدن ِ کار بگیرد.

برنده ی کتاب ِ سال

   یک اپیزود ِ سرراست و مستقیم. تمام ِ بار را متن به دوش می کشد و دیالوگ ها. کاری که می توان با چشم های بسته هم به تماشایش نشست.

   درباره ی طراحی ِ صحنه پیشتر گفته ام و این گفته در تمامی ِ این کار صادق می تواند بود.

   هدف در این اپیزود تمسخر ِ جریان های مدرن و پسامدرن ِ ادبی ست. قبول دارم که تا وقتی از مدرنیته گذر نکرده ایم صحبت از دم زدن در فضای پست مدرن به شوخی شبیه تر است اما باید قبول هم کرد که هر داستان ِ پست مدرن ِ فارسی ای چنین بی مقدار نیست. اما متن و نویسنده مطابق ِ عرف ِ این دیار همه را به یک چوب رانده اند و گویا فراموش کرده اند که در این دنیا به جز سیاه و سفید رنگ های دیگری هم می تواند باشد.

   اما گسترش ِ فضای صحنه در این اپیزود به شکل هوشمندانه ای به کار گرفته شده. خانم نویسنده از بیرون ِ سالن وارد می شود و پست میکروفن جای می گیرد. تماشاچی ها نیز به مثابه تماشاگران ِ اهدای جایزه ی کتاب ِ سال به بازی گرفته می شوند. و این نشانه ی خوبی ست.

   نورپردازی نیز در این صحنه متفاوت است. استفاده از تنها یک نور ِ موضعی هر چند که کار ِ هیجان انگیزی نیست اما در تئاتر ِ ما که نور تنها وظیفه ی روشن کردن ِ تمامی ِ صحنه را به عهده دارد تنوعی می تواند باشد.

   و در انتها شنیدن صدای بازیگر بعد از خروج از صحنه عجیب خستگی را از تنت به در می برد.

ماهواره

   اتومبیل ِ اپیزود ِ دوم باز در صحنه حاضر است. و این بار کارکرد ِ گسترده تری دارد. در رفت و برگشت های متوالی بین زمان ها و به تبع ِ آن مکانهای مختلف این اتومبیل نقش ِ دیوار ِ خانه ی همسایه را نیز بازی می کند. و به نوعی که هم مخاطب ِ خاص لذت می برد و هم مخاطب ِ عام می فهمد اتفاقی را که روی صحنه در حال ِ وقوع است.

   حرف ِ دیگری درباره ی این اپیزود نمی توان گفت. مگر استفاده از جوکهای روز در متن که گویی به تازگی در تئاتر ِ ما باب شده و از آنجا که هدف ِ جدیدی را پی نمی گیرد گاهی گمان می کنم تمهیدی ست برای جای دادن ِ جذابیت و شوخی در متن، شوخی هایی که همه می شناسیم و ناچار با شنیدنش می خندیم بی که تعریف کردن آنها از طرف بازیگر منظور ِ خاصی داشته باشد و مثلا ً گوشه ای از شخصیت را به ما نشان بدهد و یا معنایی جدید از شوخی را به ذهن القا کند.

فراموشی

   این اپیزود مثالی بسیار مناسب است برای اینکه نشان بدهی چطور می شود ایده ای بسیار درخشان را با پرداخت ِ ضعیف و سردستی تبدیل به چیزی پیش ِ پا افتاده کرد. نویسنده کار را خوب شروع می کند اما در جمع کردن ِ آن بسیار ناموفق است. گویی خود نیز شیفته و حتی مرعوب ِ ایده اش می شود و آنقدر در این ذوق زدگی و گیجی تلوتلو می خورد تا توی مخاطب پشیمان بشوی که چرا در بتدای اپیزود انقدر خوشحال شده ای و توی دلت به هوشمندی ِ نویسنده آفرین گفته ای. ای کاش چنین ایده ای وقتی درست از آب در نمی آمد دربست به کناری نهاده می شد تا روزگاری در ذهن ِ نویسنده چرخ بخورد و به جای نوزادی ناقص الخلقه آفرودیتی متولد شود. کاش....

 

   اما جمع بندی. به گمان ِ من وجود ِ چنین کارهای بر صحنه را می توان به فال ِ نیک گرفت. چرا که لااقل می توانند شاید که مخاطب ِ عام ِ عادت کرده به تلویزیون و چه و چه ها را دوباره با تئاتر آشتی دهند و آشنا کنند. هر چند که هنوز نمی فهمم چنین کاری که اگر در «تئاتر گلریز» روی صحنه می رفت می توانست شاهکاری محسوب شود با کدام توجیه و منطقی یکی از سالنهای معدود ِ تئاتر شهر را غصب می کند. در هر حال چیستا یثربی را به واسطه ی ترجمه ها و داستانهای کودکانه اش می توان هنوز و همچنان دوست داشت و قطعا ً دیدن ِ دوباره ی سیما تیرانداز بر روی صحنه برای نسل ِ من که کم کم داشت فراموش می کرد چنین کسی نیز روزگاری وجود می داشته اتفاق ِ فرخنده ای می تواند باشد.

 

پی نوشت: قسمت ِ دوم ِ ویژان را به زودی همین جا خواهید دید.

پی پی نوشت: با نیمفادورا و باقی ِ اعضای گروه روز شنبه 29/2/1386 کاری را در روز بزرگ ِ نمایشنامه خوانی در دانشگاه ِ تهران کلاس 1 ساعت 12:30 تا 13:30 خواهیم خواند. لازم به گفتن نیست که دیدن ِ تمام ِ شما خوشحالترمان می کند. (ما اساسا ً آدمهای خوشحالی هستیم!!!)

  
نویسنده : مرد خاکستر ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦


اگر خواستی

اول. این داستان تئاتر ِ ما و این مملکت هم حکایتیه برای خودش. یه روز سالنها رو تخصصی می کنن. یه روز دیگه سالنها رو خراب می کنن. روز بعد برای فرهنگسراها تقویم صادر می کنن. یه روز سالن هست مجوز صادر نمی شه. یه روز مجوز می دن سالن خالی پیدا نمی کنی. اون داستان ِ جهنم ِ معروف ِ جهان سوم رو که خاطرتون هست؟

دوم. پیشنهاد می کنم خداحافظ گاری کوپر نوشته ی رومن گاری رو بخونین. البته هر چی دیدین از چشم ِ خودتون دیدین. منظورم اینه که اگه به حال و روز من ِ خاکستر افتادین که دو روز تمام استندبای باشین نفرینم نکنین. این کتاب پره از آدمهای ناراحت. از یاغیهای بی دلیل ِ دوست داشتنی ِ نفرت انگیز. می تونه کاری کنه که از خودتون یه جوری بدتون بیاد که... خلاصه اینکه اگه مازوخیستین بخونینش. من که هستم.

سوم. قرار بود که هر پنجشنبه یه پست ِ جدید بذارم و یه شعر از روزگار ِ جوانی (!!!) هم بزنم تنگش. اینم از شعر ِ این هفته. بخونین و حالشو ببرین و بنظرین. (سس گوجه مظنه چنده؟)

 

اگر خواستی می توانم

تیشه ای از برادرِ افغانیم قرض کنم

و تندیست را

بر جدول ِ کنارِ خیابان بتراشم.

 

اگر خواستی می توانم

با چند پوند تی ان تی

بیستون که سهل است

اورست را حتی

بشکافم

 

اگر خواستی می توانم

همین لحظه

بی حتی آن پیرمرد

بمیرم

تا باز

نصیبِ خسرو

با آن لندکروزِ متالیکش باشی

 

نازنین

باور کن

این روزها

بیش از این

نمی توان

فرهاد بود

 

  
نویسنده : مرد خاکستر ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦


من اومدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   سلام به همه.

   می دونم که خیلی وقته نبوده م. راستش چند وقتیه که چسبیدم به پول درآوردن. و دارم خوب درمی آرم. با خودم قرار گذاشتم که تا آخر امسال تو موقعیتی باشیم که دیگه دغدغه ی مالی نداشته باشیم. از طرف دیگه درگیر دانشگاهم. تئاترمون هم که سر جاشه. اینجوریه که خیلی گرفتار شده م. ولی باز هم با خودم قرار گذاشته م که امسال دیگه مرد خاکستر خوبی باشم و حسابی مرتب بشم. پس از این به بعد هر پنجشنبه یه پست جدید می ذارم اینجا. با یه سری شعرهای قدیمی و جدیدم شروع می کنم و اون وسط ها شاید نقد تئاتری هم مرتکب بشم. به شرط اینکه شما هم بیاین بخونین و نظراتون رو بدین.  فعلا ً این شعر کوتاه رو برای دست گرمی داشته باشین تا بعد.

 

رسولان عصر جدید

گیرم تمام ِ غارها تونل شده باشند؛

من

باز

با لبان ِ رسالتم

فریاد می زنم:

«قد افلح المؤمنون به چشمانت».

 

پی نوشت: ترو ارواح خاک تمام ِ پدرای الف نون نیاین اینجا فقط چاق سلامتی کنین برین. نظر بدین بذارین مام دوزار کاسب شیم!!

  
نویسنده : مرد خاکستر ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦